%ق ظ، %16 %385 %-2668 ساعت %11:%

اشعار غدیر

 

 

 

شانه‌های علی زیر بار رفت

آن سان که دست گل سر دست بهار رفت

آن روز دست یار سر دست یار رفت

در پرده او ولیّ ِخدا بود از ازل

بخت غدیر بود که پرده کنار رفت

قبل از علی شراب کجا بود در جهان

عمری لب ملائکه خشک و خمار رفت

حق گفت یاعلی و شراب از فلک چکید

وز آن شراب در گِل آدم به کار رفت

این آسمان که بار امانت نمی‌کشید

مردانه شانه‌های علی زیر بار رفت

از هر دو راهه‌ای به علی می‌رسد دلش

راهی برو دلا! که دل ذوالفقار رفت

ذکر علی به حق و حقیقت اناالحق است

میثم دم از علی زد و بالای دار رفت

می‌خواستم ز آدمیان دلبری کنم

گفتم که یاعلی دل پروردگار رفت

شاعر: مهدی مردانی

 

مهر تایید خورد بر آیین ما

 

سال ده در هیجده ذی الحجه بود

کاروان حج ز حج برگشته بود

در غدیر خم چون آمد نبی

امر رب آمد به تعیین ولی

جبرئیل آن پیک رب العالمین

پرکشان از عرش آمد بر زمین

گفت خدا فرموده بلغ یا رسول

ورنه رسالت نمی باشد قبول

کرد اجرایش نبی امر خدا

گفت جمع گردند حجاج خدا

جمع گشتند از یمین و از یسار

جمع آنها شد بیش از صد هزار

برکه شد دریای مواج بشر

هر کسی می گفت چه باشد این خبر

از جهاز اشتران شد منبری

پا نهاد بر آن مقام رهبر ی

بر فراز منبرش چون جا گرفت

دست دامادش علی بالا گرفت

گفت هر کسی را منم مولا و دوست

ابن عم من علی مولای اوست

پیروی از او فرض است بر شما

دشمنش هرگز نبخشاید خدا

دوست دارش ای خدا دوست علی

دشمنی کن دشمنانش را ولی

شد خدا راضی ز کردار رسول

دین اسلام گشت در نزدش قبول

مهر تایید خورد بر آیین ما

گشت دشمن نا امید از دین ما

دین حق گردید کامل با امام

کرد نعمت با ولایت او تمام

هیجده ذی الحجه روز عید شد

نزد شیعه بلکه خیرالعید شد

ای غدیر ای برکه خاک حجاز

رود اقیانوس دین شد از تو باز

نور حق گردید در تو منجلی

گشت کشتیبان دریایت علی

ای غدیر نام تو آوازه گرفت

با ولایت نام تو سازه گرفت

افتخار شیعه هستی ای غدیر

نام تو در قلب شیعه کرده گیر

شیعه اندر روز تو شد شادمان

سربلند با نام مولای جهان

شیعه باشد زنده با روز غدیر

ای علی جان دست عشاقت بگیر

ما غدیرییم تا روز ابد

یا علی گوییم و الله و احد

راجی امیدش به احسان علی است

داروی دردش ندای یا علی است

شاعر : محمد رجب زاده

 

افتخار شیعه

می رسد بر مشام بوی غدیر

مرغ دل پر زند بسوی غدیر

دل بود شاد ومست می گردد

چون خورد جرعه از سبوی غدیر

عرشیان هم به عرش حق بودند

سالیانی در آرزوی غدیر

هجدهم از مه خدایی حج

گشت هنگام گفتگوی غدیر

حج پایانی پیمبر بود

کاروان رفت سمت وسوی غدیر

جمع گشتند پیروان رسول(ص)

همگی در میان کوی غدیر

امر حق را بیان نمود رسول

کردفریاد به چارسوی غدیر

که علی(ع)بعد من بود مولا

شد علی وار رنگ وبوی غدیر

زآنزمان افتخار شیعه بود

سند محکم نکوی غدیر

دوستدار علی گرفته بسی

آبرویی زآبروی غدیر

کل اعیاد مسلمین یکسو

یکطرف عید تازه روی غدیر

تا ابد شرمسار حق باشد

دشمن مرتضی،عدوی غدیر

هرچه خواهی بخواه در این روز

می دهد حق به آبروی غدیر

شاعر : اسماعیل تقوایی

 

سند زنده 

در روز غدیر دین ما کامل شد

اتمام به نعمت،همه راحاصل شد

ابلاغ خدای بر امیری علی(ع)

با وحی به ختم رسلش واصل شد

پیغمبر حق به مجمع خم غدیر

بر امر به ابلاغ خبر،عامل شد

او گفت هر آنکس که منم مولایش

مولائی مرتضی براو شامل شد

یا رب تو بدار دوست احباب علی

دشمن شو کسی که دشمنی قائل شد

یاری بنما جمله ی یاران علی(ع)

کن خوار کسی که خصم نا قابل شد

با خطبه ی غرای پیمبر در خم

بیعت زسوی مجتمعین حاصل شد

هر توطئه از سوی منافق مردم

با واقعه غدیر خم زائل شد

این واقعه ی عظیم در طول زمان

اسباب سرور شیعیان در دل شد

نقل است زپیغمبر ما،عید غدیر

بر جمله اعیاد دگر فاضل شد

این عید ،خدای را بود عید بزرگ

صادق(ع)زبرای این سخن ناقل شد

با این سند زنده بدان تا به ابد

پای همه دشمنان ما در گل شد

شاعر : اسماعیل تقوایی

 

لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

یا علی ای معنی و مفهوم عنوان غدیر

ای ولای حضرتت تفسیر و برهان غدیر

با تو اسلام رسول الله کامل می شود

ای که «اَتمَمتُ لَکُم» هستی و قرآن غدیر

تو که هستی که نبی دست تو را بالا گرفت

گفت ای اصحاب من! جان شما، جان غدیر

تو که هستی، حضرت استاد دین و زندگی

من که هستم پیش تو، طفل دبستان غدیر

من که هستم در حریم لا یزال شاهی ات

مورم و ران ملخ دارم، سلیمان غدیر

من گدای سفره و خوان غدیرم یاعلی

تا ابد بر سفره ی لطفت فقیرم یاعلی

یا علی ای آنکه اسلام از تو عزّت یافته

از غدیر تو رسالت قدر و قیمت یافته

برکه ی علم تمام انبیاء روز غدیر

گشته اقیانوس و از یمن تو برکت یافته

تا که چرخ بندگی ساکن نماند در زمان

از تو و از آل تو این چرخه حرکت یافته

شیعه با تو تا خدا اصلاً ندارد فاصله

با ولایت شیعگی از بس که قدرت یافته

آمدی و صورت ابلیس خاک آلود شد

چهره ی کفر از جمال تو چه ذلّت یافته

روز شادی أَئِمّه، شیعیان، شد این غدیر

روزعیدی دادن صاحب زمان شد این غدیر

سر علی، سرورعلی، والی علی، والاعلی

گل علی، گلشن علی، گلواژه ی لبها علی

ره علی، راهم علی، سیر اِلیَ اللّهم علی

مه علی، ماهم علی، شمس جهان آرا علی

نور علی و شور علی، شیرینی انگور علی

می علی، مستی علی، ساقی علی، سقّا علی

مُهر علی، تسبیح علی، سجّاده و سجده علی

ذکر علی، ذاکر علی، مذکورِ حق همتا علی

نوح علی، آدم علی، موسی علی، عیسی علی

انبیاء یکجا امیرالمومنین، امّا علی

با وجود اینکه بی مانند و بی همتا بود

افتخارش همسری حضرت زهرا بود

دل پر از عشق طواف چادر خیرالنّساست

سر پر از شور نظر بر ماه روی مرتضاست

عاقبت ذرّه می افتد زیر پای آفتاب

فطرتاً این قطره با دریای رحمت آشناست

کعبه هم با مرتضای خویش بیعت کرده است

چون امیرالمومنینش خانه زاد کبریاست

چشم دل را می گشایم، دستهای کائنات

روز بیعت توی دستان علی، آقای ماست

عرش هم دستی برآورده است و  بیعت می کند

حوزه ی مهر علی اصلاً ورای عرش هاست

کیست این محبوب خلق و جلوه ی پروردگار

لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

گر چه من آلوده ای پست و حقیرم یا علی

سربلندم زاده ی یَومُ الغَدیرم یا علی

در صراط بندگی تا که نلغزد پای من

تا قیامت سر زِ پایت برنگیرم یا علی

تا فقیر حضرتت هستم دلم قرص است، چون

بر دو عالم با گداییّت امیرم یا علی

کاش بودم در مدینه تا که یاری ات کنم

گوشه ی دامان پاکت را بگیرم یا علی

دستهایت بسته بود و بر دلت داغی زدند

جای آن دارد که از داغت بمیرم یا علی

دست هایت بسته بود و کوثرت را می زدند

روبروی بچّه هایت، همسرت را می زدند

شاعر : امیر عظیمی

 

هوای شهر نجف

مگر نجوم ز بدر الدجی چه می دانند؟

زمینیان ز ستون سما چه می دانند؟

به عقل ناقص ما حق بده به تو نرسد

مگر عقول بشر از خدا چه می دانند؟

و عالمی که به ما خرده از علی گیرند

ز دلربایی مولای ما چه می دانند؟

اسیر های هوی و اسیر های هوس

ز دام عشق شه لا فتی چه می دانند؟

و مردمان حقیری که گرم دنیایند

ز دردهای دل مبتلا چه می دانند؟

غدیر صحنه عشق است و قلبهای سیاه

از این حدیث از این ماجرا چه می دانند؟

مرا امیر تویی مردمان سر در گم

از این امیر از این رهنما چه می دانند

دلم هوای تو کرده هوای شهر نجف

دوباره لک زده این دل برای شهر نجف

 شاعر : حسین صیامی

 

دام امشب

تویی که ساغر چشمت رقیب می طلبد

سرودن از نفست عطر سیب می طلبد

مسیح آمده از تو صلیب می طلبد

بده سبو ، بده باده ، عجیب می طلبد

شده تمام مناسک،می آوری تشریف

مرا به خم برسان مانده ام بلا تکلیف

نوشته اند مرا سالکان،غلام امشب

نگاه کن که بیفتد دلم به دام امشب

بریز می که بگردم به دور جام امشب

که شد به یمن تو نعمت به من تمام امشب

تو وحی منزل جبریل در غدیر خمی

تو نور ممتدی و در شبِ قبیله گمی

به رخ بکش که ببینند ابتدایت را

ببر به عالم معراج رد پایت را

فرشته آمده بالا برد دعایت را

خضوع کن که بگیرد نخ عبایت را

ز بسکه می برد ازعرش ،نور چشمت، دل

نگاه قبله به سمت تو می شود مایل

خدا گذاشت جهان را به اختیار خودت

سرتو گرم شد از اولش به کار خودت

غدیر شد که بیایی سر قرار خودت

بایستی و بمانی خودت کنار خودت

قیام کن که بگیری زعاشقانت دست

قیام کن که ببینی چه محشری شده است

ندیده چشم ملائک کسی به دلبریت

بهشتی اند همه از دعای سر سریت

خدا به خیر کند با خودش برابریت

که ایستاده نبی روی حرف آخریت

دو دل شده که بخواند لبم میانه ی راه

تورا علی ولی ا…(ع)، یا رسول ا…(ص)

در این کویر از این مُو ،شراب می کاری

پیاله های خم بی حساب می کاری

قدم قدم نفس مستجاب می کاری

تو ریشه های خودت را درآب می کاری

کنارِ ساحل ِچشم تو موجی از دریاست

از ارتفاع نگاه تو کربلا پیداست

شاعر : رضا دین پرور

 

عشق علی

عمریست که ما عاشق و در جوش و خروشیم

شدعشق علی حلقه و ما حلقه به گوشیم

گیریم سزای همه شد آتش دوزخ

گر یار پسندد به خداوند خموشیم

ارزان نخریدیم غم عشق علی را

الله بهائی است که ارزان نفروشیم

ما بر سر آنیم که از میکده ی یار

جز جام می عشق به الله ننوشیم

جرم است اگر عشق و سزایش همه تکفیر

تا جان به تن ماست در این جرم بکوشیم

کندیم ز تن خرقه ی زهاد که گوئیم

جز خرقه ی درویشی عشاق نپوشیم

آتش زده بر سینه ی صد عاقل زاهد

این راز که از عشق علی خانه بدوشیم

آنقدر می عشق بنوشیم که گویند

در عین جنون محرم پیغام سروشیم

شاعر : مسعود مهربان

 

یا علی مدد

هرگز مرام بنده نواز شما نزد

برسینه ندار و گرفتار دست رد

بین نماز ،حین رکوع آمدم که تا

انگشترت نصیب من مستحق شود

شکر خدا که ساقه نخل ولای تو

در آب و خاک مملکت من کشیده قد

من باده از سبوی تولات می زنم

تا سر کشم ز دست تو هشتاد ضربه حد

تو آن ستاره ای که حدود حریمتان

با چشمهای غیر مسلح نشد رصد

هرگز کسی ندید که در غزوه احد

تعداد زخمهای تنت کمتر از نود

خندق برای جنگ نبود اصلا احتیاج

وقتی نشد حریف تو عمر بن عبدود

حقا که مردی و همه مردان روزگار

ذکر لبانشان مدد از تو  الی الابد

عباس و هم به رسم و رسوم همه یلان

هر جا زپا نشست صدا زد علی مدد

ای وای از آن دقیقه که دستی به تن نداشت

جز مشک پاره پاره شده در دهن نداشت

شاعر : علی آمره

 

 نفسک نفسی

به شوق حج دل خود صاف صاف خواهم کرد

کنار همسفران ائتلاف خواهم کرد

نه  هفت مرتبه نه بلکه یکصد وده بار

به دور خانه ی حیدر طواف خواهم کرد

****

شکر خدا همیشه مضامین تازه هست

دیشب قلم به دفتر شعرم چنین نشست

فیروزه نه… زبرجد و حتی عقیق نه

زهرا همیشه درّ نجف میکند به دست

****

مدحیه ی حیدر اثراتی دارد

یک لقمه ی نانش برکاتی دارد

از ” نفسک نفسی ” نبی فهمیدم

اذکار علی هم صلواتی دارد

***

وای اگر لشگری به صف بشود

غرق در شور و در شعف بشود

جان سالم به در نخواهد برد

هرکسی با علی طرف بشود

شاعر : علیرضا خاکساری

 

پرچم مَن کنت مَولاه

تاج سرت را جبرئیل آورد و خم شد

فرصت برای انتخابت مغتنم شد

ای پادشاه مهربان کشور عشق

با تو عدالت آمد و ثابت قدم شد

در دست هایش پرچم مَن کنت مَولاه

دست تو بالا رفت و صیّاد کرم شد

عکس قَدَت افتاد درچشمان برکه

موجی دچار اشتیاق پیچ و خم شد

حقّ خلافت با تو بود افسوس تاریخ

جولانگهِ افکار مروان حَکَم شد

عشقِ تو گاهی از عرب سرخورده آنگاه

راهی تار و پود اقوام عجم شد

حلقه به گوشِ أشهدُ و أنَّ تو هستم

وقتی لباس شیعه بودن بر تنم شد

شاعر : مرضیه عاطفی

 

همتای احمد

خم غدیر و ساقی و صهبای احمد است

بـــزم سرور و عــیـــد احــبّای احـــمـــد است

شور عــظیــم تـاج گذاری مرتضی است

روز ظـــهـــور آیـــت کــبـــرای احـــمــــد است

فــرمــان رسیده از طــرف ذات کــبــریـــا

بعد از نبی، علی است که همتای احمد است

یــعــنـی یکی است امر نبی و وصی او

احــکــام مــرتضی، همــه فــتوای احمد است

در پــرده گفــت، آنـچه خدا گفت از علی

امــروز روز جـــلــــوه مـعـــنـــای احــمد است

دهـهــا هـــزار زائـــر حق کـرده ازدحام

مـــرآت حـــق نــمــا، قــد و بالای احمد است

طــاهـا بر روی منبر و حیدر کنار اوست

امـــروز یــــک نـــمــونــه ز فردای احمد است

نزدیک شد که شمس نبوت کند غروب

وقت طــلـــوع مــاه یــکــم، جـای احمد است

شاعر : حبیب الله چابچیان

 

صراط مستقیم

از مقام یا صنم پر می کشد تا یا صمد

بت پرستی که ز بوی عشق می گیرد مدد

مسلم و کافر ندارد نام مولایم علی

مثل اکسیری نهفته در دل هر خوب و بد

از تمام خانه هایی که گدا را می خرند

من فقط پشت در این خانه را هستم بلد

نیست از نام علی نامی بلند آوازه تر

نیست فرقی بین او با قل هوالله احد

ما علی گفتیم اما مرتضی وقت نبرد

ذوالفقارش را به جز با ذکر یا زهرا نزد

هر که از عشق علی مرتضی دم می زند

حق به نامش سر در فردوس پرچم می زند

هر کسی پای تو را بوسید آقا می شود

چشمه ای که پای تو جوشید، دریا می شود

هر کسی گم کرده راه بندگی را، عاقبت

در صراط المستقیم قرب پیدا می شود

از نگاهی که به سلمان کرده ای پیداست که

کافر دین با نفسهای تو مِنّا می شود

فرق بین شاه و رعیت نیست در فیض حضور

هر که می آید در ایوان نجف جا می شود

خوش به حال امتی که طبق گفتار نبی

مرتضی در خانهء آن قوم بابا می شود

ما و احسان قدیمت یا صراط المستقیم

إهدنا سوی حریمت یا صراط المستقیم

از رطوبتهای چشمان تو شبنم شد درست

شبنم افتاد و زمین گِل گشت، آدم شد درست

نوح را نجار کرد عشق علی و بعد از آن

بهر قوم نوح یک کشتی محکم شد درست

رد نعلین علی را دید رویش پا کشید

تا که زیر پای اسماعیل زمزم شد درست

اسم اعظم بود و در عیسی تجلی کرد و بعد

آن دمِ احیا گرِ عیسی ابن مریم شد درست

آنقدر خرمای کال از دکّه تمّار برد

تا که آخر کار و بار دخل میثم شد درست

در غدیر خم پیمبر چند ساعت داد زد

آی مردم با ولایت دین خاتم شد درست

آفتاب دین پیمبر، تو قمر بودی علی

یک شبی را با چهل تن تا سحر بودی علی

ساقی امشب میگساری ها به وصلت منجر است

چون به جای کاسه لبهایم کنار کوثر است

جرعه نوشم کن خرابم کن بیندازم ز پا

زانویم پیش شما افتاده باشد بهتر است

چند تا رکعت رکوعت را بیفزا، پشت در

در میان سائلان دعوا سر انگشتر است

عرش را در زیر پا داری وگرنه کِی کسی

جای پاهایش به روی شانه پیغمبر است

سرزده کافیست تا که عازم میدان شوی

تار و مار رقص شمشیر تو صدها لشگر است

از دم تیغت گذر کردند  سرها بی شمار

لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

ای سر تو یک سر و گردن سر از سردارها

ای به امید تماشایت همه بازارها

پیش ما بیچاره ها سر کردن از نقص تو نیست

تو گل باغ ولایی در کنار خارها

مادران از کودکی دادند یاد بچه ها

با علی باش و مشو دل ناگَران کارها

ای مدار خانه ات کهف الوری! اذنم بده

همچو سگ زانو زنم پای شیار غارها

تو همین که فاطمه باشد کنارت کافی است

می روند از دور تو بعد پیمبر یارها

بعد پیغمبر تویی با خانه ای که سوخته

با غم زهرا و آن دردانه ای که سوخته

مانده جای غزوه های سخت و سنگین بر تنت

سر به زیر آورده با تیغ نگاهت دشمنت

آخر ای مولا تو را با جنگهایت بنگریم

یا به آن بچه یتیم شهر کولی  دادنت

آن مدالی که غدیر انداختی را بنگریم

یا طنابی که می افتد دور دست و گردنت

آنقدر طولی نینجامد تو را لبخندها

زود می آید زمان وای زهرا گفتنت

همسرت را پیش چشمان تو آتش می زنند

شعلهء کین را می افروزند روی گلشنت

روز عیدی اصلاً آقا لال باشم بهتر است

شاعر : حسین قربانچه

 

عاشقان بادا بشارت

نام مولا در دل عشاق غوغا می کند

عشق را در عالم معنا هویدا می کند

یا علی و یا علی و یا علی و یا علی

درد بی درمان عالم را مداوا می کند

نــام زیـبـای امیرالمومنین در هر زمان

روی قلب من صدوده بار امضا می کند

هر کجای عالم امکان که نام مرتضی ست

مجلس لطف و بساط شور بر پا می کند

عاشقان بادا بشارت قفلهای بسته را

طرفه العینی امیرالمؤمنین وا می کند

شک ندارم این که حیدر شیعیان خویش را

خود به روز حشر می گردد،وَ پیدا می کند

 

باده بریز ساقیا

دهید مژده عاشقان که کاخ غم خراب شد

به روى شادى و شعف دوباره فتح باب شد

به وادى غدیر خم به مصطفى خطاب شد

که وقت گفتن سخن به وصف بوتراب شد

به نصب او شتاب کن که وقت انتخاب شد

از این خبر به کام ها و جام ها شراب شد

که با ولایت على به امر حى سرمدى

یافت تبلورى دگر رسالت محمدى

دید رسول ممتحن رنگ ز رخ پریده را

خستگى مسافران خار به پا خلیده را

تا به عمل در آورد حکم ز حق شنیده را

خواند فرا به گرد هم خیل ز حج رسیده را

چید کنار لعل لب گوهر آب دیده را

ماحصل رسالت و عصاره عقیده را

که با ولایت على به امر حى سرمدى

یافت تبلورى دگر رسالت محمدى

نهاده شد به روى هم ز اشتران جهازها

که تا رود فراز آن امیر سرفرازها

شد به فراز و فاش شد براى خلق رازها

دست على گرفت و زد سکه امتیازها

گرفت رونقى دگر تنور سور و سازها

باده بریز ساقیا ز جام دل نوازها

که با ولایت على به امر حى سرمدى

یافت تبلورى دگر رسالت محمدى

گفت نبى ذوالکرم: گفته به من خداى من

که بعد من على بود وصى من به جاى من

بود به خلق این جهان نداى او نداى من

ولاى من ولاى او جفاى او جفاى من

رضاى من رضاى او رضاى او رضاى من

به احتراز آورد دست على لواى من

که با ولایت على به امر حى سرمدى

یافت تبلورى دگر رسالت محمدى

امیر هر کسى منم على بود امیر او

که ماندنی ست تا ابد فلسفه غدیر او

علوم ماسوا بود نهفته در ضمیر او

مادر دهر در جهان نیاورد نظیر او

اطاعت خدا بود پیروى از مسیر او

ز فرط جود و کرمت ، سخا بود حقیر او

که با ولایت على به امر حى سرمدى

یافت تبلورى دگر رسالت محمدى

على است آن که محترم ز حرمتش حرم بود

خجل ز جود و بخششش سخاوت و کرم بود

مدافع ستم کش و محارب ستم بود

حدوث را قدم بود حیات را عدم بود

خطوط را قلم بود کلام را رقم بود

کمال دین و بر شما اتَم هر نعم بود

که با ولایت على به امر حى سرمدى

یافت تبلورى دگر رسالت محمدى

کسى که عرش و فرش را داده جلا على بود

کسى که سعى مروه را دهد صفا على بود

کسى که تخت امر او بود قضا على بود

کسى که مى دهد نوا به بى نوا على بود

آن که مس وجود را کند طلا على بود

آن که از او لواى دین بود به پا على بود

که با ولایت على به امر حى سرمدى

یافت تبلورى دگر رسالت محمدى

شاعر : محمد حسن فرحبخشیان (ژولیده نیشابوری)

 

شهشنشه نجف

ای اهل ولا هستی خود به کف بگیرید

عیدی خود از شهشنشه نجف بگیرید

تاکه اسمش و می برم گره های کارم وامیشه

من ازش قطره می خوام روزیه دلم دریا می شه

علی مولا علی مولا

عاقل ندیدم عاشق و دیونت نباشه

عاشق ندیدم در به در خونت نباشه

تو هفتا آسمون یه ستاره دارم علیه

توی چهار فصل خدا پائیز و بهارم علیه

علی مولا علی مولا

من قرار گذاشتم تو دلم با علی مولا

تا جون و نفس دارم بگم یاعلی مولا

برا آفرینشت سنگ تموم گذاشت خدا

برا زیبایی تو هیچ چیزی کم نذاشت خدا

علی مولا علی مولا

آب و گلت از کجاست که هیچ ملک ندیده

هیچ کس تو وجودی این همه نمک ندیده

خرج تو کرده خدا هرچی که ذوق وهنره

کی دیده کوه نمکی که از عسل شیرین تره

علی مولا علی مولا

شاعر : یوسف حق پرست

 

هر كه ما را دوست باشد گو على را باش دوست

اى برادر تا به كى دارى ز دور روزگار ----- در تن از تشويش تاب و بر دل از ادبار، بار 

شكوه در وقت تعب كم كن كه با هم توام است ----- درد و دارو، زشت و زيبا، رنج وراحت ، گنج و مار 

از جهان بى وفا رسم وفا كردن مخواه ----- وز درخت بى ثمر چشم ثمر دادن مدار 

هر كسى برچيد دامان تعلق زين چمن ----- از سموم فتنه همچون سرو ماند بر كنار 

گر كه خواهى گلشن جانت بگيرد خرمى ----- رو خس و خار هوى و آز را از بن برآر 

رنجه مانى گر برنجى از قضاى آسمان ----- شاد باشى گر نخواهى جز رضاى كردگار 

جاى اندر كنج عزلت كردن از بى همتى است ----- ماكيان از بى پرى در خانه مى گيردقرار 

مرد ميدان حقيقت كى گريزد از ميان ؟ ----- غرق درياى محبت كى درافتد بر كنار؟ 

تا طريق مهر مى پويى ، مترس از رنج راه ----- تا شراب عشق مى نوشى مينديش ازخمار 

نـوبـت عـشق و نشاط است از چه هستى دل غمين ؟ ----- فرصت سور و سرور است از چه هستى سوگوار 

روز ناكامى گذشت آن به كه باشى كامران ----- وقت ناشادى گذشت آن به كه باشى شادخوار 

از چـه در ايـن گـلـسـتـان چون غنچه باشى تنگدل ----- وز چه در اين بوستان چون لاله مانى داغدار؟ 

گر نباشى در چنين روزى به شادى پايبند ----- شاخه خشكى كه نوميد است از خود دربهار 

تا كه دست دشمن حق درنيايد ز استين ----- شد برون از آستين امروز دست كردگار 

آمد آن شاهى كه اندر وصف ذاتش گفته اند ----- لافتى الا على لاسيف الا ذوالفقار 

روح مطلق ، شير حق ، شاه نجف ، صهر رسول ----- عين ايمان ، اصل دين ، كان كرم ، كوه وقار 

جسم دانش ، جان بينش ، دست قدرت ، پاى شوق ----- روى طالع ، روح خوشبختى ،روان افتخار 

دفتر حكمت ، كتاب فضل ، ديوان كمال ----- آفتاب عز و شوكت ، آسمان اقتدار 

ميوه باغ سه روح و پنج حس و شش جهت ----- يكه سردار دو عالم ، سرور هفت وچهار 

كاخ دين را پايگاه و باغ حق را باغبان ----- ملك جان را پادشاه و شهر دل را شهريار 

درس رحمت را كتاب و روى زحمت را نقاب ----- جام دانش را شراب و شمع بينش راشرار 

نااميدان را اميد و ناتوانان را توان ----- ناشكيبان را شكيب و بى قراران را قرار 

در خلافت عدل او كاخ امان را بام ودر ----- در فتوت جود او شاخ كرم را برگ و بار 

پند او پندى كه شد دست خطا را دستبند ----- لفظ او درى كه شد گوش سخن راگوشوار 

آن كـه بـاشـد نـزد جودش صد چو حاتم شرمگين ----- و آن كه باشد پيش علمش صد چولقمان شرمسار 

عقل عاجز شد ز وصف دانش و تقواى او ----- كان فزون بوداز حساب و اين برون بوداز شمار 

گفت پيغمبر كه بعد از من على رهبر بود ----- در ره دين خدا و سنت پروردگار 

هر كه ما را دوست باشد گو على را باش دوست ----- هر كه ما را يار باشد گو على را باش يار 

حالت ارخواهى كه در محشر نباشى روسياه ----- روشن از مهر على شو در نهان وآشكار 

شاعر: احسان طبری

 

على بهين مظهر انسان

يا على نام تو بردم نه غمى ماند و نه همى 

باءبى انت و امى 

گوييا هيچ نه همى به دلم بوده ، نه غمى 

باءبى انت و امى 

توكه از مرگ و حيات اين همه فخرى ومباهات 

على اى قبله حاجات 

گويى آن دزد شقى تيغ نيالوده به سمى 

باءبى انت و امى 

گويى آن فاجعه دشت بلا هيچ نبوده است 

در اين غم نگشوده است 

سينه هيچ شهيدى نخراشيده به سمى 

باءبى انت و امى 

حق اگر جلوه با وجه اتم كرده در انسان 

كان نه سهل است و نه آسان 

به خود حق كه تو آن جلوه با وجه اتمى 

باءبى انت و امى 

منكر عيد غدير خم و آن خطبه و تنزيل 

كر و كور است و عزازيل 

باكر و كور چه عيد و چه غديرى و چه خمى 

باءبى انت و امى 

در تولا هم اگر سهو ولايت ! چه سفاهت ؟ 

اف بر اين شم فقاهت 

بى ولاى على و آل ، چه فقهى و چه شمى ! 

باءبى انت و امى 

تو كم و كيف جهانى و به كمبود تو دنيا 

از ثرى تا به ثريا 

شر و شور است و دگر هيچ نه كيفى و نه كمى 

باءبى انت و امى 

آدمى جامع جمعيت و موجود اتم است 

گر به معناى اعم است 

تو بهين مظهر انسان و به معناى اعمى 

باءبى انت و امى 

چون بود آدم كامل غرض ازخلقت عالم 

پس به ذريه آدم 

جز شما مهد نبوت نبود چيز مهمى 

باءبى انت و امى 

عاشق توست كه مستوجب مدح است و معظم 

منكرت مستحق ذم 

وز تو بيگانه نيازد نه به مدحى نه به ذمى 

باءبى انت و امى 

بى تو اى شير خدا سبحه و دستار مسلمان 

شده بازيچه شيطان 

اين چه بوزينه كه سرها همه را بسته به دمى 

باءبى انت و امى 

لشكر كفر اگر موج زند در همه دنيا 

همه طوفان همه دريا 

چه كند با تو كه چون صخره صما و اصمى 

باءبى انت و امى 

يا على خواهمت آن شعشعه تيغ زرافشان 

هم بدو كفر سرافشان 

بايدم اين لمعان ديده ، ندانم به چه لمى 

باءبى انت و امى شاعر: محمدحسین شهریاری

 

 

در غدیر خم

در غدير خم ، نبى خشت از سر خم برگرفت ----- خشت از خم ولاى ساقى كوثرگرفت 

از خم خمر خلافت در غدير خم بلى ----- ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت 

گـوش گـردون گـشـت كـر از هـاى و هـوى مـى كـشان ----- كز مى حب على امروز مستى درگرفت 

يك طرف شورى بپا سلمان كند عماروار ----- يك طرف ميخانه را مقداد چون بوذرگرفت 

دوستان را گاه شادى شد به رغم دشمنان ----- خواجگى خواجه قنبر ز دل غم برگرفت 

خواست تا بر جام ، سنگ اندازد آن مشؤوم خصم ----- سنگبارانش خدا از طارم اخضرگرفت 

سنگ بر پيمانه افكندن ز بد مستى چه سود ----- سنگ بر سر زن كه جاى مصطفى حيدرگرفت 

آرى آرى مرتضى بر مسند احمد نشست ----- آرى آرى هل اتى از انما افسرگرفت 

تا به پايان آورد امر رسالت را رسول ----- دامن همت پى ابلاغ بلغ برگرفت 

ساخت منبر از جهاز اشتران شاه حجاز ----- صاحب منبر مكان بر عرشه منبر گرفت 

تا يداللّه فوق ايديهم عيان گردد به خلق ----- دست پيش آورد و دست حيدر صفدرگرفت 

آسمان يا ليتنى كنت تراب از دل سرود ----- بوتراب آن دم كه جا بر دست پيغمبر گرفت 

گفت هر كس را منم مولا على مولاى اوست ----- حيدرش سرور بود آن كو مرا سرورگرفت 

جانشين و قاضى دين و وصى من على است ----- اين بگفت و بازوى آن شاه گردون فرگرفت 

بين امواج مخالف كشتى دين خداى ----- از تلاطم ايمنى با لنگر حيدر گرفت 

بد هماى طبع من بشكسته پر از سنگ غم ----- باز از عشق على زى اوج معنى پرگرفت 

خـوشـدل از فـيـض مـديـح شـاه مـردان مـرتـضـى ----- حـالـى از تـيـغ زبـان ، ملك سخن يكسرگرفت 

شاعر: خوشدل تهرانی

 

مخزن اسرار الهى

در حج وداع نبى از گنبد گردون ----- روح القدس آمد به زمين روز همايون 

بر ختم رسل تهنيت از خالق بيچون ----- در روز غدير آمد و آورد كه اكنون 

بلغ و بما انزل من ربك اعمل 

 

فرمان خداى احد آمد سوى احمد ----- كاى بنده زيبنده و اى عبد مؤيد 

در امر خلافت كنمت امر مجدد ----- بايد برى امروز تو يرليغ مؤكد 

بايد كنى امروز تو تبليغ معجل 

 

انديشه مكن زان كه كند وسوسه خناس ----- در باب على يعصمك اللّه من الناس 

بايد بشناسانيش امروز به نشناس ----- بازار خزف بشكنى از حقه الماس 

حق را كنى آن گونه كه حق گفت مدلل 

 

امروز اگر اين ره مقصود نپويى ----- وين صفحه پر خار و خس امروز نشويى 

بر دست گل تازه نگيرى و نبويى ----- يا آن چه خدا گفته بگويى ، تو نگويى 

تبليغ رسالت ز تو نايافته فيصل 

 

بر پا ز جهاز شتر از امر پيمبر ----- شد منبرى آن جا و نبى رفت به منبر 

بر حمد و به تهليل خدا گشت ثناگر ----- مردم همه گرد آمده از كهتر و مهتر 

تا آن كه چه صادر شود از صادر اول 

 

بگرفت كمربند على سيد بطحا ----- از دست نبى دست خدا رفت به بالا 

بر خلق خدا سر خدا كرده هويدا ----- از رتبه عالى چو على رفت به اعلا 

شد بر همه اولى چه ز اعلا و چه اسفل 

 

پس ختم رسل روى سخن كرد به مردم ----- زد بانگ كه : هل لست بكم اولى منكم ؟ 

گفتند: بلى ، با شعف و شوق و تبسم ----- و آن گاه نبى بار دگر كرد تكلم 

در وصف على كرد بيانات مطول 

 

كاى فرقه ز مرد و زن و اعراب و قبايل ----- امروز به من پيك الهى شده نازل 

اين بار گران را برسانمش به منزل ----- شاهد همه باشيد به حق ، حق شده و اصل 

يعنى كه خلافت به على گشت محول 

 

هرنفس نفيسى كه براونفس من اولى است ----- اين شخص شخيصش على اش سيدومولاست 

بر دامن پاكش همه را دست تولاست ----- در حق على قول خداوند تعالى است 

بد دين شما كامل و امروز شد اكمل 

 

امروز على را به خلافت بنشاندم ----- بر نقشه باطل خط بطلان بكشاندم 

بر سطح زمين تخم ولايت بفشاندم ----- شهدى به مذاق همه عالم بچشاندم 

بر كام يكى ، شهد و به يك ذائقه ،حنظل 

 

يا رب به مدد كار على باش مددكار ----- آزار كن آن را كه على را كند آزار 

هر كس كه على را بكند خوار بكن خوار ----- بن عم مرا در همه جا باش نگهدار 

مخذول كن آن كس كه نهد امر تومجمل 

 

آمد چو ز منبر به زمين سيد لولاك ----- از شور زمين غلغله افتاد به افلاك 

گفتند على را كه سمعنا و اطعناك ----- يا سيدنا نشكر اياه و اياك 

فى حقك ما جاء بنا قد نتقبل 

 

يا شاه نجف مخزن اسرار الهى ----- از فر تو دارند شهان افسر شاهى 

درياى سخاى تو بود نامتناهى -----مكرم به جز از كوى تواش نيست پناهى 

خواهد كنيش عقده لاينحل دل حل 

شاعر: مکرم اصفهانی

 

قصيده غديريه

سـروش غـيـبـم به پرده دل سرايد از عشق داستانها ----- كه جز به مهر على فروزان نگرددانوار آسمانها 

چو حسن او ماه دلربايى چو طلعتش جلوه خدايى ----- چو قامتش سرو با صفايى نديده چشمى به بوستانها 

به هر دل افتد ز مهر نورش بنوشد از باده طهورش ----- به جامى از كوثر حضورش شودمجرد تن و روانها 

شـنـيده نيروى سنانش ، فكندن عمرو و صد چو آنش ----- نديده اى قدرت روانش به كشور ملك لامكانها 

بـه ملك جان شاه كشور است او،به شهر علم نبى در است او ----- به گنج حق پاك گوهراست او، خراج يك جلوه اش جهانها 

ز حق مجيب دعاى آدم به امر ايزد وصى خاتم ----- فروغ اللّه و نور عالم ، فداى او جان جان جانها 

ظـهـور عـيـن الكمال ايزد شهود كل الجمال ايزد ----- به قهر و سطوت جلال ايزد خدانمايى به چشم جانها 

خـرد به كار على است حيران كه چيست اين سرسر سبحان ----- مثالى از بى مثال يزدان ،دراواز آن بى نشان نشانها 

خليفه اللّه اعظم است او، معلم روح آدم است او ----- امير پاكان عالم است او امام مطلق بر انس و جانها 

كـتاب ناطق امام بر حق معين طاها ولى مطلق ----- خلافتش بر جهان محقق حكومتش بر تن و روانها 

على عالى امير ايمان ولى ايزد خديو امكان ----- وصى احمد سمى سبحان جلالتش برتر از بيانها 

دو ديـده اش بـر جـمـال سرمد دو نرگسش مست حسن ايزد ----- بهشتيان ر ا به نص احمددو گوهرش سيد جوانها 

هزار يك از صفاتت نكرده وصف اى امير عالم ----- اگر فرستد هزار دفتر، فرشته وحى از آسمانها 

تـو ظـل خـورشـيد لايزالى ، تو ذات بيمثل را مثالى ----- تو ساقى جرعه وصالى به باغ رضوان به بوستانها 

تو جوهر قدرت خدايى تخلق وصف كبريايى ----- ز مهر حق در مثل ضيايى تو را سزدقدر و عز و شانها 

تـو در غدير از خداى قادر امير باطن شدى و ظاهر ----- كه تاجدارى شرع اطهرتوراست شايسته نى فلانها 

به ملك دين جز تو شه نزيبد بر اين فلك جز تو مه نزيبد ----- شهى به هر دل سيه نزيبدتويى گل و خارت اين و آنها 

تو بسمل دفتر خدايى ، به كشتى شرع ناخدايى ----- شهنشه تاج انمايى ثناى حسن تو برزبانها 

تـو خـسـرو هـل اتى مقامى بشير رحمت به خاص و عامى ----- ز كوثر عشق يا رجامى به عاشقان بخش و تشنه جانها 

تـويـى كـه شـمـشـير آبدارت فكند سرها به خاك ذلت ----- بس آتش قهر و اقتدارت زمشركان سوخت دودمانها 

ز امـر بـلـغ بـه حـكـم ايزد شدى تو چون جانشين احمد ----- رقيب گشت از حسد مخلد به نار محرومى از جنانها 

بـه شـكر اعزاز پادشاهى به شيعيان از كرم نگاهى ----- مخواه ما را بدين تباهى نظر كن اى شه به پاسبانها 

تو پرده دار ظهور ذاتى تو آينه جلوه صفاتى ----- تو كشتى نوح را نجاتى فراتر از گردش زمانها 

چـو خـوانـمـى دفـتر و كتابت فصاحت بيحد كلامت ----- فزايدم معرفت پيامت زدايدم شبهت و گمانها 

تـبـارك آن خـوش كتاب ايمان مفسر مجملات قرآن ----- فصاحتش نور چشم سحبان مسخرش عقل نكته دانها 

بـه خيل خوبان تو پيشوايى بر اهل دل شاه اوليايى ----- غرض ز معراج مصطفايى كه آرداز غيبت ارمغانها 

شـبـى كـه راز كـميل خوانم چو شمع روشن شود روانم ----- ز شوقت از ديده خون فشانم زدل كشم ناله و فغانها 

صباح اگر خوانمى دعايت به پيشگاه ازل ثنايت ----- به چشم دل بينمى صفايت در آن حقايق وز آن بيانها 

ز عـلـم و عـقـل و سخا و قدرت به زهد و حلم و تقى و همت ----- نديد چشم جهان مثالت نه در زمين نى در آسمانها 

به سجده گه سر نهادى ز جور ابن ملجم مرادى ----- به گلشن قدس پرگشادى برستى ازجور سرگرانها 

به تيغ زهر آبداده ناگاه شكافت آن جبهه به از ماه ----- فرشته فرياد زد كه اللّه برآمد از قدسيان فغانها 

منم (الهى ) گداى كويت ز هر طرف چشم دل به سويت ----- كه افتدم يك نظر به رويت به وقت رحلت ز جسم جانها 

الـهـيـم بـنـده تو شاهم به كوى عشقت فتاده را هم ----- كه بخشد ار غرقه در گناهم محبتت زآتشم امانها

شاعر: الهی قمشه ای